محمد خزائلى
180
شرح بوستان ( فارسى )
كه شبلى ( 1 ) ز حانوت ( 2 ) گندمفروش * به ده برد انبان گندم به دوش نگه كرد مورى در آن غله ديد * كه سرگشته هر گوشهيى ميدويد ز رحمت بر او شب نيارست ( 3 ) خفت ( 4 ) * به مأواى خود بازش آورد و گفت : مكن بد كه بدبينى از يار نيك ، * نرويد ز تخم بدى بار نيك مروت نباشد كه اين مور ريش ، * پراگنده گردانم از جاى خويش درون پراگندگان جمعدار ، * كه جمعيتت باشد از روزگار چه خوش گفت فردوسى ( 5 ) پاكزاد ، * كه رحمت بر آن تربت پاك باد : ميازار مورى كه دانه ( 6 ) كش است ، * كه جان دارد و جان شيرين خوشست سياه اندرون باشد و سنگدل ، * كه خواهد كه مورى شود تنگدل مزن بر سر ناتوان دست زور * كه روزى به پايش درافتى چو مور درون فروماندگان شاد كن * ز روز فروماندگى ياد كن نبخشود بر حال پروانه شمع * نگه كن كه چون سوخت در پيش جمع ! گرفتم ز تو ناتوانتر بسيست * تواناتر از تو هم آخر كسيست . . . . . . . . . .